تبليغاتX
شش و بش
شش و بش
عنوان بی عنوان هههه
سلااااااام

»وااااااااااااااای چقدر دلم براتون تنگ شده بود

**فکر کنم خدا داره تازگیا بهم توجه میکنه( یجورایی از زنده بودنم دارم لذت میبرم)

»»آیین نامه رو با یک غلط و امتحان شهری رو بدون هیچ غلطی  قبول شدم.

حالانمیدونم دعاهای شما  اثر کرد یا این افسران خیلی در حق من لطف داشتن !!

هههههههههه

»»»بالاخره کاری رو که میخواستم پیدا کردم /

 پذیرش  توی نمایندگی ایران خودرو !جالبه نه ؟!

راستی دوستم فرشته هم اونجاست

حالا در پستهای بعدی حتما  از محل کارم بیشتر براتون میگم

ته نوشت:سعی میکنم تا پنجشنبه  مسنجرمو درست کنم


ادامه مطلب

لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت توسط نیلو|
اولین پست پاییزی
سلام

»یه هفته ای  نبودم البته یه هفته بیشتر ،میدونم دل همتون برای من تنگ شده بود

فداتون بشم منم دلم براتون تنگولیده بود

»»تو این یه هفته رفته بودم کرج /برای تمرین رانندگی

یه پارک دوبل میخواستیم بزنیم ، ماشینو بدبختو صد بار به اینور واونور میکوبیدیم هههههه

ولی  خداییش اینطور که  مربی زنداداشم و  اطرافیان میگفتن راننده ی خوبی هستم/  فقط

توی پارک دوبل میلنگم که ایشالله درست میشه/اگه بدونین با چه سرعتی توی جاده میرفتم

خدایی خیلی حال میده پاتو تا آخر بذاری روی گاز و...

»»»یکشنبه ای سر خیابون مربی خودمو دیدم از خجالت آب شدم / خواستم  رومو اونور کنم

که دیگه اون منو دید و اومد  جلو پام  گفت کجایی چرا نمیایی  آیین نامه بدی  و از این چرت

وپرتا من که حسابی لپ گلی شده بودم  قضیه گم شدن کارت ملی رو براش گفتم و قرار شد

 که  دو جلسه دیگه برم پیشش .

حالا چرا خجالت میکشیدم ازش  رو براتون میگم که مربوط به  یه ماه پیش میشه

جونم واستون بگه که این مربی ازمون خواهش کردن که یه چند تا سی دی خوشگل براش

 بزنم /ما هم مثلا خواستیم خودی نشون بدیم  قبول کردیم و هرچی آهنگ توی سیستم بود 

رو براش زدیم

نگو قاطی این آهنگها یه آهنگ فوق العاده فوق العاده فوق العاده ... مبتذل بود

 یعنی دیگه خودتون تا تهشو بخونید.همه که میگن خودتو به اون راه بزن،  منم سعی میکنم تا

خودمو به همون راهی که میگن بزنم

«شنبه آیین نامه دارم/  خواهشمند است  دستهای خودرا تا جای ممکن بالا ببرید و اینچنین

دعا کنید:

خدایا به این نیلو کمک کن تا از این امتحان سخت سربلند بیرون بیاد

آمین

««امروز یه خانوم خیلی محترم بهم زنگ زد که خیلی دوسش دارم

راستی خانوم محترم باج یادت نره بدی والا نمیتونم چفت دهنمو ببندم هههههههه

پ.ن:چرا دیگه هیچکس  واسم کامنت خصوصی نمیذاره

بابا عقده ای میشما ههههههههه

 بهش آویزوون کن:چرا مسنجرم باز نمیشه


لينك | نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت توسط نیلو|
سلامت کو؟
»نمیدونم چرا تازگیها دوستام به تکاپو افتادن  که منو با یه نفر آشنا  بکنن و بقول خودشون

 منو از این تنهایی در بیارن/ هرچی بهشون میگمم:

  بابا من دیگه نمیتونم با کسی رابطه ای داشته باشم. . . بازم نمیفهمن و  کار خودشونو میکنن

بخدا  چندشم میشه از این دوستیها و رابطه ها  . . .

»» بوی پاییز میاد/دو شب پیش داشت بارون میومد اونم چه بارونی، ساعت ۱۰:۳۰ شب بود.

دوستم خونمون بود /به این  فکر بودم الان این موقع شب پسر جماعت براحتی میتونه بره

بیرون و زیر این بارون قدم بزنه و لذت ببره . . .

با خودم گفتم چرا من نتونم ؟!!

/لباسمو پوشیدم  و با دوستم زدیم بیرون و زیر بارون قدم  زدیم  / /وای چه لذتی داشت ...

شب تو خیابون /زیر بارون  اونم  ریز ریز  /بوی نم / هوای خنک و باز هم یاد کردن ...

مسیر  هرچند خیلی کوتاه بود ولی لذت بخش بود.

»»»امسال پاییز سختی خواهم داشت . . .

»»چرت وپرت زیاد گفتم  ولی چیکار کنم دیگه ،یجورایی باید وبلاگو  بچرخونم،ههههههه

 

بهش بچسبون: تف ف ف  به روت بیاد محمود که دهنمون س ر و ی س شد تا یه آپ کردیم.

 

بعدا نوشت:بالاخره چیزی که از خدا میخواستم  بدستش اوردم /دعا کنید تا آخرش همینطور

 باشهوای  چقده من خوشحالم الان


لينك | نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت توسط نیلو|
خاطرات بنده و قلیون
»امشب بعد از مدتها هوس قلیون کردم ولی چون مادر محترمه قلیون بنده را 

شکسته وخوردو خمیر کرده بود

دست بنده هم از همه جا کوتاه بود و همینطور که داشتم پشت سر هم آه میکشیدم  و

افسوس میخوردم که زنگ در خونمون زده شد ،فرشته بود  آخ منو میگی اینقده ذوق کردم  وهنوز داخل نیومده بود بهش گفتم بپره بره قلیون از خونشون  بیاره ویه صفایی

کنیم اونم از خدا خواسته ههههه

خلاصه ۴ نفری رفتیم پشت بوم خونه و بساط چای وقلیون رو فراهم کردیم 

.

.

.

قلیون ، چایی ،  موزیک ، فال حافظ ، فضای باز ، آسمونی که ستاره هاش قابل شمردنه ،

اتوبانی که از دور معلومه و دودی که از دهانت بیرون میدی و تو اون دود  گذشته ی خودتو

میبینی وغرق خاطرات  میشی.

چه لذتی داره . . . دیگه یاد کردن اون خاطرات  برام لذت بخشه!

سرگیجه ی بعد قلیون هم خیلی لذت بخشه.

خیلی چسبید . . .

»لیدایی من خیلی دوستت دارم  تو یکی از بهترین دوستای  من هستی و هیچ وقت به

چشم یه دوست نتی نگاهت نکردم فقط خواستم اینو بدونی

»»این روزه ها همه شش وبش نگاه میکنند شما چطور؟

 


لينك | نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت توسط نیلو|
کابوس جومونگ
»بیکار نشسته بودم و همینطور الکی به تلویزیون نگاه میکردم که ناگهان  چشمم به

زیرنویس تلویزیون خورد که  اینطور نوشته بود:

آخرین قسمت  افسانه جومونگ جمعه  ساعت ...

آنچنان ذوق کردم  که  دیگه  به ساعتش نگاه نکردم

دیگه حالم بهم خورده بود 

 آخه این جومونگ چیه؟یه مشت آدم اسگول سوار بر اسب معلوم نیست کدوم گورستونی

میرن

 تو خیابون راه میرفتم پوستر های جومونگ رو میدیدم، روی جلد اکثر مجلات عکس جومونگ و

خیر ندیده سوسانو بود ههههه، انواع مصاحبات از جومونگ و  فک وفامیلش

 

بدو بدو  عکس جومونگ میفروشیم  آی خونه ودار بچه دار زنبیل رو بردار و بیار 

بدو بدو که سوسانو وسویا رو به فروش گذاشتیم البته عکسشون ههههههههه

دیگه جایی نبود که صحبت از جومونگ نباشه

در خانواده هم چند تا نخاله پیدا شده بود که از طرفدار های پرو پا قرص جومونگ بودن واین

 بیشتر منو حرص میداد

الهی این جومونگ خیر نبینه،  الهی اون سوسانو از خدا بی خبر جز جگر بزنه که  هوش از سر

این پسرای خل ما برده و حتی یه قربانی هم  گرفته

(همون پسری که بخاطر سوسانو خودکشی کرده بود)

خداروشکر  این سریال جومونگ ... هم مثل یانگوم ... تموم شد ههههههههه

خدای نسل این کره ای هارو  منقرض کن تا  دیگر چشممان به سریالهایش نیوفتد ههههههه

»دیروز دوباره رفتم تمرین رانندگی جاتون خالی هنوز  چند قدمی نرفته بودم که چشمم به

سوسک بزرگی افتاد که بر روی پای ما در حال رژه رفتن بود افتاد ،آنچنان جیغ بنفشی کشیدم

 که  نفهمیدم چجوری ترمز زدم  و سراسیمه از ماشین پیاده شدم دوست ما هم از ما

ترسوتر خاک بر سرش کنن هههههههه

خلاصه جلوی یه آقایی رو گرفتیم و مجبورش کردیم  زبون روزه ای  یه قتلی مرتکب شه

وسط اوتوبان هم یه کاری انجام دادم  که بماند   نزدیک بود سر جفتمونو به باد بدم

از فردا قراره برم با ماشین داداشم برای تمرین

  امروز به دوستم گفتم برای چند روزی از دستم راحتی واسترس سراغت نمیاد

ماشالله اونم انگار از جونش سیر شده ناراحت شد ه بود چرا چند روزی نیستم،از بس که

دوست داشتنی هستم

خدایی خیلی از این اخلاقش خوشم میاد  ، دل شیر داره

دمت گرم فری جونHeart Smile


لينك | نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت توسط نیلو|
قند مثل قندک
سلام

»بخاطر  قندکم که  از بس اومده اینجا  و خسته شده که هنوز من در حال ذوق کردن  هستم

 برای کارت  ملی  میخوام یه آپ کنم

بجون خودم قندک جون این آپو فقط بخاطر تومیذارم هههههههه

»جا داره  اینجا یه تشکر ویژه کنم  از مدام عزیز که منو حسابی شرمنده کرده ،

خیلی میدوستمت عزیزم

 

»امشب  رفتم رانندگی  جاتون خالی /  خیلی خوش گذشت. البته این خوش گذشتن همراه

 با ترس بود با ماشین دوستم بودیم،  نزدیک چهار راه  داشتم میرفتم  صاف تو دل کامیون  که

خدا رو شکر سریع فرمونو پیچوندم بیچاره رنگ دوستم پریده بود هههههههههههه

 

یه جا دیگه  با ماشین  رفتیم تو  جدول خیابون البته خدارو شکر نه اتفاقی برای ما افتاد

نه برای ماشین

ولی خیلی حال داد چون یک ماهی بود که رانندگی  نکرده بودم.

فردا دوباره میریم   اگه زنده بودم میام  تعریف میکنم

 

» » سخته قبول کنم؟

خیلی سخته ...

ولی باید اعتراف کنم با تمام دلشکستگی هام  دلم برات تنگ شده ...

ولی حیف که ارزش این دلتنگی رو نداری !

...

»الهی برات بمیرم هیوا که اینقده انتظار کشیدی

shipi_machmach: خب
shipi_machmach: آپیدی یا نه
niloo jg: نه بابا

shipi_machmach: کشتی منو تو
shipi_machmach: حالا انگار رییس جمهور موسوی می خواد بیانیه بده
shipi_machmach: اینقد انتظار می کشم


لينك | نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت توسط نیلو|
بالاخره پیدا شد
سلاااااااااااااام

وای امروز چقدر خوشحالم

آخه کارت ملی که گم کرده بودم رو پیدا کردم

اگه بدونید چقدر دنبالش گشتم،  کل خونه رو زیر ورو کردم  از زیر کمد ومبل و فرش بگیر

تا داخل کابینت و یخچال وگاز هههههههههههههه

حتی به اداره پست هم رفتم  دیگه نا امید شده بودم

 و میخواستم برم ثبت احوال  که تقاضا بدم برای المثنی

حالا میدونید کجا پیدا کردم ؟!!تو کیف پولم  هههههههههه

خودمم باورم نمیشد هههه

حالا دیگه میتونم برم برای آیین نامه آزمون بدم

 

یکی این آیکونها رو معنی کنه!!هههههههه


لينك | نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت توسط نیلو|
ایده جدید
سلام

نمیدونم چرا دیگه نوشتنم نمیاد؟

به پیشنهاد یکی از دوستان عزیزم  قرار شده بزنم تو کار خاطره نویسی

 

خب حالا  از امروز  یه خاطره بگم

امروز با  دوستام رفتیم فال قهوه گرفتیم

گفت :مردی که میاد تو زندگیت یه آدم قد بلند وسبزه رو هستش  و کارش آزاده

 (خدا کنه تو کار تجارت باشه) گفت  دوتا بچه  تو طالعته  یکی پسر یکی دخترconnie_43.gif

الهی قربونشون برم از الان اسم هاشونم انتخاب کردم ههههههههههه

بقیه حرفاش هم سکرته

 

 خب همین قدر بسه

راستی قالب وبلاگم و آهنگ جدید چطوره؟


لينك | نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت توسط نیلو|
یک داستان جالب

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و

آمدی می گذشت .

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب

 کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است.

به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر

فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از

 روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .

“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و

 سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به

 طرفتان پرتاب کنند !

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .

اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت

 ما پرتاب کند...


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت توسط نیلو|
ههههههههه

پیش از ازدواج......

 پسر: آره. خیلی انتظار برام سخت بود.

دختر: می خوای ترکت کنم؟

پسر: نه! حتی فکرشم نکن.

دختر: دوستم داری؟

پسر: البته! خیلی زیاد!

دختر: تاحالا به من خیانت کردی؟

پسر: نه! این که اصلاً سوال کردن نداره؟

دختر: منو می بوسی؟

پسر: هر فرصتی که گیر بیارم!

دختر: کتکم میزنی؟

پسر: دیوونه ای؟ من از اون جور آدما نیستم!

دختر: می تونم بهت اعتماد کنم؟

پسر: بله!

دختر: عزیزم!

 

بعد از ازدواج......

کافیه عبارات را از پایین به بالا بخونید!


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت توسط نیلو|